زان یار دلنوازم شکریست با شکایت

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت * * * گر نکته‏دان عشقی بشنو تو این حکایت‏
بی‏مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
* * * یارب مباد کس را مخدوم بی‏عنایت‏
رندان تشنه‏لب را آبی نمی‏دهد کس
* * * گوئی ولی شناسان رفتند ازین ولایت‏
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
* * * از گوشه‏ای برون آی ای کوکب هدایت‏
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
* * *
زنهار ازین بیابان وین راه بی‏نهایت‏
این راه رانهایت صورت کجا توان بست
* * * کش صدهزار منزل بیش است در بدای‏
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا
* * * سرها بریده بینی بی‏جرم و بی جنایت‏
چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‏پسندی
* * * جانا روا نباشد خونریز را حمایت‏
ای آفتاب خوبان می‏جوشد اندرونم
* * * یک ساعتم بگنجان در سایه‏ء عنایت‏
هر چند بردی آبم، روی از درت نتابم
* * * جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت‏
عشقت رسد به فریاد ار خود بسان حافظ
* * * قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت‏

حافظ

مستم کن و از هر دو جهانم بستان

ای دوست قبولم کن و جانم بستان * * * مستم کن و از هر دو جهانم بستان

با هر چه دلم قرار گیرد بی تو * * * آتش به من اندر زن و آنم بستان

ای زندگی من و توانم همه تو * * * جانی و دلی، دل و جانم همه تو

تو هستی من شدی، ‌از آنی همه من * * * من نیست شدم در تو، از آنم همه تو

باز آی که تا به خوان نیازم بیدی * * * بیداری شبهای درازم بیدی

نیمی غلطم که خود فراق تو مرا * * * کی زنده رها کند که بازم بیدی

هر روز دلم در غم تو زارتز است * * * وز من دل ِ بی رحم تو بیزار تر است

بگذاشتی ام، ‌غم تو مگذاشت مرا * * * حقا که غمت از تو وفادارتر است

بر من در ِ وصل، بسته می دارد دوست * * * دل را به هوا شکسته می دارد دوست

زین پس٬ من و دل شکستگی بر در او * * * چون دوست٬ دل ِ شکسته می دارد دوست

خود ممکن آن نیست که بردارم دل * * * آن به که به سودای تو بسپارم دل

گر من به غم عشق تو نسپارم دل * * * دل را چه کنم؟، بهر چه می دارم دل؟!

در عشق تو هر حیله که کردم هیچ است * * * هر خون ِ جگر که بی تو خوردم هیچ است

از درد تو هیچ ْ روی درمانم نیست * * * درمان که کند مرا که دردم هیچ است

من بودم و دوش، آن بتِ بنده نواز * * * از من همه لابه بود و از وی همه ناز

شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید * * * شب را چه کنم حدیث ما بود دراز

دل تنگم و دیدار تو درمان ِ من است * * * بی رنگ رخت زمانه زندان من است

بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی * * * آنچه از غم هجران تو بر جان من است

ای نور دل و دیده و جانم، چونی؟ * * * و ای آرزوی هر دو جهانم،‌چونی؟

من بی لب لعل تو، چنانم که مپرس * * * تو بی رخ زرد من، ندانم چونی

اَفغان کردم، بر آن فغانم می سوخت * * * خامش کردم، ‌چو خامشانم می سوخت

از جمله کرانها،‌ برون کرد مرا * * * رفتم به میان،‌ در میانم می سوخت

من درد تو را ز دست آسان ندهم * * * دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم * * * کان درد به صد هزار درمان ندهم

اندر دل بی وفا غم و ماتم باد * * * آنرا که وفا نیست زعالم کم باد

دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد * * * جز غم، که هزار آفرین بر غم باد

در عشق توام، نصیحت و پند چه سود؟ * * * زهراب چشیده ام، مرا قند چه سود؟

گویند مرا،‌که بند بر پایش نهی * * * دیوانه دلم است، پا بر بند چه سود؟

من ذره و خورشید لوامی تو مرا * * * بیمار غمم، عین دوایی تو مرا

بی بال و پر اندر پی تو می پرّم * * * من کَه شده ام، چو کهربایی تو مرا

غم را بر ِ این گزیده می باید کرد * * * وز چاه ِ طمع بریده می باید کرد

خون دل ِ‌من ریخته می خواهد یار * * * این کار ِ مرا به دیده می باید کرد

آبی که از این دیده چو خون می ریزد * * * خون است، بیا ببین که چون می ریزد

پیداست که خون من چو برداشت کند * * * دل می خورد و دیده برون می ریزد

عاشق همه سال مست و رسوا بادا * * * دیوانه و شوریده و شیدا بادا

با هشیاری،‌ غصه هر چیز خوریم * * * چون مست شویم، ‌هر چه باد آبادا

دل در غم عشقت مبتلا خواهم کرد * * * جان را سپر تیر بلا خواهم کرد

عمری که نه در عشق تو بگذاشته ام * * * امروز به خون دل، غذا خواهم کرد

از بس که برآورد غمتْ آه از من * * * ترسم که شود به کامْ بدخواه از من

دردا! که هجران تو ای جان ِ جهان * * * خون شد دلم و دلت نه آگاه از من

تا با غم عشق تو مرا کار افتاد * * * بیچاره دلم، در غم بسیار افتاد

بسیار فتاده بود اندر غم عشق * * * اما نه چنین زار که این بار افتاد

سودای تو را به ناله ای بس باشد * * * و از گوش تو را ترانه ای بس باشد

در کشتن ما چه میزنی کاین دلِ خار * * * ما را سر تازیانه ای بس باشد


ما کار و دکان و پیشه را سوخته ایم * * * شعر و غزل و دوبیتی آموخته ایم

در عشق،‌ که جان و دل و دیده ی ماست * * * جان و دل و دیده،‌ هر سه را سوخته ایم

ابو سعید ابوالخیر

تا حالا عاشق ِ خدا شدید؟…

خوب موقعی به سراقم اومده …

آن کس که تو را شناخت جان را چه کند؟

فرزند و عیال و خانمان را چه کند؟

دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی.

دیوانه تو هر دو جهان را چه کند؟

خورشید خانوم

خورشید خانوم آفتاب کن
شبو اسیر خواب کن
مجمر نور رو وردار
یخ زمینو آب کن
گلای باغچه خوابن
قناری های عاشق
بال صداشون بسته
فواره های خاکی
تن نمی دن به پرواز
شمع و گل و پروانه
جا نمی شن تو آواز
مرواری های نور رو
بپاش تو دامن خواب
ما رو ببر به جشن
گندم و نور و آفتاب

سوار اسب نور شو
زمینو اندازه کن
دستمال آبی وردار
قلبامونو تازه کن
خورشید تن طلایی
زمین برات هلا که
نگو : طلا که پکه
چه منتش به خاکه
زمین که عاشق توست
خیفه تو شب بمیره
حیفه سراغتو از
ستاره ها بگیره
خورشید خانوم آفتاب کن

ایرج جنتی عطایی

در بی قراری من

از پشت پنجره ی بخار گرفته ،
رقص مستانه ی تو را دید می زنم
باران بازیچهء سر انگشتانت
می چرخد به اشاره تو …
و مردمک چشمانم
خسته از این همه فاصله
در پس هر پلک ،
تو را در آغوش می کشد …
لبات ، پذیرای بوسه های مکرر باران است
و چشمانت خیره به سمت بی قراری من
بی صدا ، بی صدای ات را هم آواز می شوم
از پشت پنجره ی بخار گرفته ،
به سمت چشمانت به پرواز در می آیم
شاید باران جایش را با من عوض کند
من برقصم ، تو برقصانی و باران فقط ببارد …

اسماعیل هاشمی

عشق الهی

خدایا چنان عاشقت کن مرا
که از زجر این بند گردم رها
و از اشتیاق وصال و لقا
من از خویشتن هم بگردم جدا
چنان صیقلی ده دلم را خدا
که چشم دل از آن بگیرد جلا
به هر دم برآید ز جانم ندا
خدایا خدایا خدایا خدا
دمی بر نیاسایم از دوریت
نباشم از این درد یک دم جدا
گر ابلیس قسم خورد که گمره کند
چنان عزتم ده که نآید روا
به وقت خوشیهای کاذب مرا
مصونم بدار از بد و از خطا
من از این خوشی نیست هیچم رضا
که فردوس باشد مرا جایگا
کسی کاو شود عاشقت ای خد
به ساز نی ام او شود هم نوا
کجا یابد او چون تویی ای خدا؟
که در عشق او ناید هیچ انقضا؟
چنین چند گفتم از عشق خدا
وگر صخره باشد بیاید صدا
دریغا که آدم خورد این نمک
ولی بشکند توبه ها ای بسا

احسان ضامنی

مدامم مست می‌دارد نسیم جعد گیسویت

مدامم مست می‌دارد نسیم جعد گیسویت * * * خرابم می‌کند هر دم فریب چشم جادویت

پس از چندین شکیبایی شبی یا رب توان دیدن * * * که شمع دیده افروزیم در محراب ابرویت

سواد لوح بینش را عزیز از بهر آن دارم * * * که جان را نسخه‌ای باشد ز لوح خال هندویت

تو گر خواهی که جاویدان جهان یک سر بیارایی * * * صبا را گو که بردارد زمانی برقع از رویت

و گر رسم فنا خواهی که از عالم براندازی * * * برافشان تا فروریزد هزاران جان ز هر مویت

من و باد صبا، مسکین، دو سرگردان بی‌حاصل * * * من از افسون چشمت مست و او از بوی گیسویت

زهی همت که “حافظ” راست از دنیی و از عقبی * * * نیاید هیچ در چشمش بجز خاک سر کویت

حافظ

با من صنما دل یک دله کن

با من صنما دل یک دله کن * * * گر سر ننهم آنگه گله کن
مجنون شده ام از بهر خدا * * * زان زلف خوشت یک سلسله کن
سی پاره به کف در چله شدی * * * سی پاره منم ترک چله کن
مجهول مرو با غول مرو * * * زنهار سفر با قافله کن
ای مطرب دل زان نغمه خوش * * * این مغز مرا پرمشغله کن
ای زهره و مه زان شعله رو * * * دو چشم مرا دو مشعله کن
ای موسی جان چوپان شده ای * * * بر طور برو ترک گله کن
نعلین ز دو پا بیرون کن و رو * * * در دست طوی پا آبله کن
تکیه گه تو حق شد نه عصا * * * انداز عصا و آن را یله کن
فرعون هوا چون شد حیوان * * * در گردن او رو زنگله کن

مولانا

برگرد به من …

وقتی حالت بده روحت بی پناهِ

میبینی هر کاری کردی اشتباهِ

وقتی کم کم به کسی وابسته میشی

چون از شب بی نوازش خسته میشی

وقتی آروم شدنت خیلی بعیده…

اینجا یکی هست که به حرفات گوش میده…

برگرد به من…

مثل پرنده ای که درختشو پیدا کنه

برگرد به من …

مثل کسی که شبونه حوس دریا کنه

وقتی به جز شب، هیچ رنگی تو نگات نیست

وقتی هیچ کسی اندازه ی تنهای هات نیست

وقتی گم میشی و می ترسی دو باره

میفهمی هیچکی مثل ِ من دوستت نداره

وقتی دلت به صد دره بسته رسیده

اینجا یکی هست که تو مشتش یه کلیده

برگرد به من…

مثل پرنده ای که درختشو پیدا کنه

برگرد به من …

مثل کسی که شبونه حوس دریا کنه

زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا

زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا * * * چه نغزست و چه خوبست و چه زیباست خدایا

چه گرمیم چه گرمیم از این عشق چو خورشید * * * چه پنهان و چه پنهان و چه پیداست خدایا

زهی ماه زهی ماه زهی باده همراه * * * که جان را و جهان را بیاراست خدایا

زهی شور زهی شور که انگیخته عالم * * * زهی کار زهی بار که آن جاست خدایا

فروریخت فروریخت شهنشاه سواران * * * زهی گرد زهی گرد که برخاست خدایا

فتادیم فتادیم بدان سان که نخیزیم * * * ندانیم ندانیم چه غوغاست خدایا

ز هر کوی ز هر کوی یکی دود دگرگون * * *   دگربار دگربار چه سوداست خدایا

نه دامیست نه زنجیر همه بسته چراییم * * * چه بندست چه زنجیر که برپاست خدایا

چه نقشیست چه نقشیست در این تابه دل​ها * * * غریبست غریبست ز بالاست خدایا

خموشید خموشید که تا فاش نگردید * * * که اغیار گرفتست چپ و راست خدایا

مولانا

سیندرلا

آن‌هنگام که پرپر می‌شوند و می‌میرند
گل‌های کاغذی باغِ بی‌ریشه
تو سرودی می‌خوانی
که گوشِ کران را شفا خواهد داد.
من کورترین بیننده‌ی توام آن‌روز
که در بهترینِ جامه‌ها
حسادتِ ملکه‌ها را بیدار می‌کنی
و شادمان
نگرانِ کفشِ جامانده‌ات هم نیستی
آن‌روزکه
با چهره‌ی سیاهِ پسری، واکسی
منتظرِ توام
که برگردی برای گرفتنِ کفشِ جامانده‌ات
و تو غمگینی
چرا که رویا تمام شده و حالا فقط
دخترکِ فقیرِ زنِ کولیِ فالگیرِ چهارراهِ استانبول هستی
که با انگشتِ حسرتی به دهان
دیوارِ سفارتِ انگلستان را می‌بینی
و پسری را که غروب
منتظرِ بازگشتِ آخرین مشتری
زیرِ دیوار
خسته
نشسته.

احمد زاهدی

Previous Entries

به قدرت بلاگها به سرعت هاست مای وب سایت با پشتیبانی انجمن بلاگها

وبلاگ فارسی جابر زارع اپتیک و لیزر Free counter and web stats